پسرخاله ای دارم که پزشکه. سالها پیش زمانی که دختری ۲۱-۲۰ ساله بودم، این پسرخاله محبتی بیش از آنچه که پسرخاله ها به دخترخاله هاشون دارند، به من داشت. با وجود سن کم، احساس کرده بودم که نظر خاصی به من داره . اون موقع تهران دانشجو بود و به بهانه دیدن مامان، هفته ای یک یا دو بار به خونه ما میومد. با وجود سنگینی درس های جفتمون، ساعت ها با اصرار با من حکم، شطرنج یا تخته بازی می کرد و تو جمع دو نفره خودمون پسردایی ها، پسرخاله ها، دختردایی ها و فامیل هم سن و سالمون رو دست مینداختیم و یا با همدیگه شوخی می کردیم و کرکر می خندیدیم. گویا پسرخاله توی عالم خودش همین که چندساعتی رو با من وقت می گذروند، براش کافی بود و لبخند رضایت رو روی لبهاش و برق شادی رو توی چشماش می دیدم.

من با عقاید اون زمانم و با توجه به این که متوجه حس پسرخاله شده بودم، گاه و بیگاه تو حرفام اعلام می کردم که برای من همه شما پسرخاله ها، پسردایی ها و ...  رو مثل برادرام می دونم و یا بدون اشاره به پسرخاله اعلام می کردم اصلاً از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد. شاید همین افاضات من باعث شد که اون طفلک هیچ وقت به احساس خودش اجازه بروز نده. البته این پسرخاله ام ۱۰ سال از من بزرگتره و شاید هم بچه بازی های من، ادا و اطوارهای دخترونه و قهر و آشتی های لوس اون زمانم هم مزید بر علت شد تا این احساس برون ریزی خاصی نداشته باشه.

تا این که دوران سربازی پسرخاله هم سپری شد و خواهراش به شدت به این صرافت افتادند که برای پسرخاله زن بگیرند. دخترخاله بزرگتر که تقریباً هم سن و سال مامانمه و به شدت زن سنتی و ظاهربینیه بهش گفت: تو دکتری ! دکترها هم باید با دکترها ازدواج کنند. خودم برات یه خانم دکتر خوب پیدا می کنم. شاید این فشار از طرف خواهرها برای پسرخاله ام که تو اوج جوانی، مادرش رو از دست داده بود و مادری بالای سرش نداشت، بیش از طاقتش بود که بر خلاف مخالفت های شدید اولیه اش با یکی از خانم دکترهای معرفی شده توسط خواهراش ازدواج کرد. شاید هم هیچ وقت استقبالی از من ندید و با خودش فکر کرد باید بره دنبال زندگی خودش که تن به این ازدواج داد.

پسرخاله زندگی ساده و بی سر و صدایی رو شروع کرد ولی همون سال اول زندگی مشترکش خانمش تخصص قبول شد و پسرخاله موند و چهار سال بر دوش کشیدن یک نفره بار زندگی، بچه داری در زمان کشیک های خانمش و بدخلقی های خانم بعد از فشار کشیک و درس!

بعد از فارغ التحصیل شدن هم خانم با فشار کاری بالا و خستگی از درس خواندن چند ساله، هیچ وقت زن خوش خلقی نشد و اگرچه درآمد سرشاری رو روانه اون خونه کرد و حتی با اومدن بچه دوم هم اخلاقش خوب نشد. همه اش تو خونه غر میزد، بچه ها رو دعوا می کرد، با پسرخاله دعوا می کرد و حتی گاهی تو جمع های فامیل با تندی به یکی یه حرفی میزد که طرف جا میخورد و دلخور می شد و پسرخاله دستپاچه در پی دلجویی برمیومد. پسرخاله تو این سالها پیرتر و پیرتر شد و دیگه من هیچ وقت لبخندی به لب پسرخاله و برق شادی رو تو چشماش ندیدم!

چند سالی میشه هر وقت پسرخاله منو می بینه، با یه حالت حسرت بهم نگاه می کنه و ته چشماش تو عمق نگاش یه دنیا حرف فروخورده می بینم. اینقدر که گاهی بهم خیره میشه و یادش میره که نباید تو جمع اینطوری به یکی زل زد. طوری که حتی خانمش هم به این موضوع حساس شده و یه گاردی مقابل من گرفته و هر وقت پسرخاله با من صحبت می کنه یا سر شوخی رو باز می کنه خانم فوری حرف تو حرف میاره یا میره پیشش میشینه یا اخماش میره تو هم.

دو سه سال پیش یه مورد خیلی جدی برای ازدواج برای من پیش اومده بود و تا نزدیک بله برون هم پیش رفتیم که به دلایلی بهم خورد. همون موقعی که موضوع به گوش فامیل رسیده بود یه روز بر حسب اتفاق خونه دایی اینا پسرخاله رو دیدم. خیلی عجیب نگام می کرد و غمناک به طوری که از غم توی چشماش ترسیدم و نگام رو از نگاهش دزدیدم. نگاهش مثل آدمایی بود که دارند یه فقدان رو تجربه می کنند و تهش یه هراس گنگ دیده میشد. بعد از اون روز سعی کردم نه خیلی با پسرخاله هم کلام بشم، نه خیلی باهاش چشم تو چشم بشم و نه خیلی باهاش تماس داشته باشم. حتماً اینطوری خیلی براش بهتر بود.

هفته پیش عموی پسرخاله ها فوت شد. بر حسب وظیفه چون توی مراسم شرکت نکرده بودم، به تک تک دخترخاله ها و پسرخاله ها زنگ زدم برای عرض تسلیت و به این پسرخاله هم می بایست زنگ بزنم، اگرچه خیلی برام سخت بود. با تردید و اکراه زنگ زدم و خودم رو معرفی کردم و شروع کردم به تسلیت گفتن. لحنش ناآشنا و عجیب بود تا این که وسط مکالمه یهو با صدایی سرشار از شادی گفت : گلی جااااااااااااااان! تویی ؟! نشناخته بودمت. چه عجب به من زنگ زدی ! بلند بلند می خندید و همه اش می گفت چه خوبه که زنگ زدی ، مرسی که زنگ زدی کلاً انگار یادش رفته بود که من برای عرض تسلیت زنگ زدم نه برای خوش و بش کردن و احوالپرسی. می خواست صحبت رو طول بده و همه اش راجع به عروسی که هفته پیش رفته بودیم و مسافرتم سوال می کرد، راجع به بیماری زندایی می پرسید و همینطور داشت از جاهای مختلف می پرسید یا تعریف می کرد که بهش گفتم گوشی رو میدم مامان میخواد حالتو بپرسه باز تم غم اومد توی صداش و با اکراه گفت باشه هر طور که تو راحتی. ممنون که زنگ زدی. خداحافظ !

از اون هفته همه اش این فکر افتاده به سرم که چطور یک سری خیال خام و باطل چه از سوی من و چه از سوی دخترخاله هام باعث شد یک عشق در حد خیال بمونه و دو نفر به هم نرسند و پسرخاله بیچاره یک عمر یک زن بدخلق و غرغرو رو توی خونه اش تحمل کنه. بچه های بیچاره هم همیشه آویزون باباشون هستند و در مقابل دعواها و غرولندهای مادرشون پشت سر اون پناه می گیرند. حتی به فکرم رسید که این دو تا بچه هم با اون چشمهای همیشه ترسان از غضب های طوفانی مادرشون، قربانی حماقت های ما شدند. از سوی دیگر با همه این حرفا، هنوز هم با گذشت این همه سال از این ماجرا احساس می کنم که حسی غیر از خواهر و برادری به پسرخاله ی عزیزم ندارم !

عجب بازی هایی داره زندگی ، عجب !