نهنگ دوست داشتنی و بزرگ

 

 سال ۹۰ تموم شد و سال ۹۱ تو راهه . سال ۹۰ برای من سال خیلی خوبی نبود . سال تجربه های جدید و ناخوشایند . سال ضرر مالی . سال رفت و آمد به دادگاه و دادسرا . سال نا امیدی . سال سکون .  اما تصمیم دارم سال ۹۱ به اندازه تمام پویایی و حرکت نهنگ زیبا تحرک و پویایی داشته باشم .

 تصمیم دارم سال آینده به جنگ کالری های اضافی برم . جنگی که از همین الان هم یکی دو ماهی هست شروع شده و جنگ ساده ای نیست .

تصمیم دارم سال آینده در زمینه تحصیلی یه حرکت و برنامه ریزی اساسی بکنم . یه کار متفاوت . این کار رو هم الان یکی دو ماهی هست شروع کردم و مصمم و جدی پیگیرش هستم .

تصمیم دارم سال آینده رو موقعیت های عاطفی بوجود اومده تمرکز بیشتری داشته باشم ، وقت بیشتری بگذارم و اگر خدا بخواد تا پایان سال زندگیم به سر و سامونی برسه .

تصمیم دارم سال آینده حتماً ورزش رو به طور جدی تری پیگیری کنم . تردمیل ، ایروبیک ، شنا ، کوهنوردی و پیاده روی ورزش هایی هستند که به طور جدی باید تو سال آینده انجام بدم . استارت این پروژه هم از الان خورده شده .

تصمیم دارم سال آینده مدیریت مالی - اقتصادیم رو بهتر انجام بدم و مثل امسال باری به هر جهت نباشم و بتونم یه مدیریتی رو خرج و دخلم انجام بدم . کاری که اصلاً بلد نیستم . باید در این زمینه مطالعه ای داشته باشم تا بتونم در حال عادی هم پس اندازی برای خودم داشته باشم و هر چی که چشمم دید و دلم خواست نخرم .

تصمیم دارم سال آینده به جنبه های معنوی زندگیم رسیدگی اساسی کنم و ارتباطم رو با خدا بهتر و بیشتر کنم تا به اون آرامشی که در عبادت هست دست پیدا کنم . ولو در سال جدید به علت مشکلات کلیوی قادر به روزه گرفتن نیستم اما دلم میخواد یه کم به معنویات در وجودم رنگ بدم .

تصمیم دارم سال آینده به دوستی ها و دوستانم ارج بذارم ، وقت بیشتری صرف دوستانم بکنم و از بودن با اونا لذت بیشتری ببرم .

تصمیم دارم سال آینده .....

.

.

.

.

.

 می دونم اجرای همه تصمیماتم باهم کار ساده ای نیست و برای دستیابی به همه اینا باید برنامه ریزی دقیق داشته باشم ، وقت زیادی صرف کنم و تلاش زیادی بکنم اما میدونم اگه بتونم به همه تصمیماتم جامه عمل بپوشونم ، سال دیگه این موقع احساس رضایت بسیار بالایی خواهم داشت که تمام خستگی یه ساله ام رو برطرف می کنه . نه مثل امسال که با پایان سال بسیار خسته و بی انرژی هستم .

سرخی تو از من ، زردی من از تو !

کنار پنجره ایستادم و به شعله های آتیشی که مرد همسایه تو حیاط خونه شون برپا کرده نگاه می کنم . هر از چند گاهی صدای انفجار خیلی بلندی منو از جا می پرونه و چند قدم عقب میرم اما دوباره برمیگردم سر جای خودم . بوی آتیش ، سوختگی و باروت از پشت شیشه های پنجره هم قابل احساسه . چقدر دلم میخواست یه شرایطی بود که من هم می تونستم یه آتیش کوچولو درست کنم و از روش بپرم . مثل سال های خیلی دور ، زمانی که بچه بودیم و چهارشنبه سوری رو تو باغ بابابزرگ برگزار می کردیم . یه آتیش مثل همون آتیشی که بابابزرگ با هیزم هایی که از مدت ها قبل جمع کرده بود ، درست می کرد . اما می ترسم !

طبق رسم هر ساله چهارشنبه سوری ها که مدیر قسمتمون خانما رو زودتر راهی خونه می کنه و بهشون اجازه میده که مرخصی ساعتی اداری رد کنند . امروز هم ما خانمای اداره که البته دو سه تا هم بیشتر نیستیم ، زودتر تعطیل شدیم .

تا لحظه آخر که داشتم از پارتیشن خارج می شدم ، آقای علمی یکی از همکارای مسن ، سفارش می کرد : ( خانم گلی ، شیشه های ماشین بالا باشه داری میری . دو سه روز قبل ، تو محله ما پسرها برای حال گیری از یه خانم راننده ۲۰۶ باهم شرط بستن و یه نارنجک انداختن تو ماشینش . مراقب باش خانم . )

با همکارم وارد خیابون که میشیم هنوز یکی دو قدم از شرکت دور نشده بودیم که در دو قدمی ما یه چیزی منفجر شد . خوشبختانه من تو اینجور مواقع به خودم مسلط ترم . اما همکارم جیغی زد و خودشو انداخت تو بغل من که همزمان صدای خنده عده ای از کاسب های نزدیک اداره بلند شد. تابلو بود که کار خودشون بوده .

تو راه برگشت به خونه ، بزرگراه نیایش که ترافیکه و نمیشه رفت . می پیچم سمت سئول . اونجا هم شلوغه ولی ترافیکش روان تره . مردم همه دارند تند تند به طرف خونه هاشون میرن . انگار دارن فرار می کنند . یه لحظه با خودم میگم ما که همه داریم فرار می کنیم ، پس کیه که این خرابکاری ها رو می کنه و همه رو می ترسونه . کی هر سال چهارشنبه سوری شهر رو نا امن می کنه ؟!

این روزا همه کارهامون همین شده . همه فرار می کنیم . بدون این که لحظه ای بایستیم و تأمل کنیم که خرابکاری کار کیه !

 

گم شدم !

ساعت ۹ شبه . تو بزرگراه همت لاین شرق به غرب دارم میرونم . با سرعت . ضبط داره موزیک آرومی پخش می کنه . سرعت و موزیک آروم دو تا چیزی که خیلی دوستشون دارم ، باعث شدند یه احساس آرامش و لذت خیلی خوبی بهم بدن و برای چند دقیقه هم شده ، فارغ از همه دغدغه های دنیام ، به هیچی فکر نکنم . یه حالتایی مثل مراقبه . متوجه میشم که به خروجی شهرک غرب رسیدم اما راهنما رو نمی زنم ، لاینم رو هم عوض نمی کنم . دلم نمیخواد برم خونه ! در اصل دلم نمیخواد از این حالت آرامش خارج شم . به این آرامش نیاز دارم . آرامشی که مدت هاست از زندگیم رخت بر بسته . آرامشی که هر روز مثل نوزادی که مادرش رو سر زا از دست داده و به دنبال آغوش و سینه مادره ، هراسان و نگران دنبالش هستم .

به هر کس و هر جا برای دستیابی به این آرامش پناه بردم ، اینقدر به فکر بده بستونهای رایج روابط بود که نه تنها هیچ آرامشی برام ایجاد نکرد بلکه به شدت منو مضطرب ، منتظر و بدهکار کرد . به جای احساس امنیت و آرامش تو رابطه ، خود رابطه برام تبدیل به یک دغدغه بزرگ شد . بدجوری تو ذوقم زدن این آدمای همیشه طلبکار از روابط عاطفی . آدمایی که به جای تبادل مهر و محبت ، به فکر این بودند که چطور بیشترین سطح منافع رو تو رابطه به دست بیارند . رابطه براشون تبدیل به معامله ای شد که می بایست توش با احتیاط و محافظه کارانه رفتار کنند تا مبادا خدایی نکرده حتی یک امتیاز بیشتر از طرف مقابل ، در رابطه خرج نکنند . خسته ام کردن اینطور روابط مقتصدانه !

خونه هم دیگه جای آرومی نیست برام . شلوغی هر روزه محیط خونه ، مهمونیهای زیاد و نداشتن حریم خصوصی تو خونه باعث شده دیگه خونه هم اون جایگاه مأمن و محل آسایش خودش رو برام از دست بده . خونه ای که از هفت روز هفته تقریباً پنج روزش رو مهمون داشته باشه ، دیگه جای آرومی نیست . نقل و انتقال خواهر کوچیکه از شهرستان به تهران و خونه نداشتنش ، وابستگی های خواهر بزرگه و دلتنگی های زیادش و محبت و مهربونی بیش از اندازه مامان و بابا به افراد فامیل باعث شده خونه تبدیل به استراحتگاهی برای همه و جای ناامن و ناآرومی برای من بشه. دلم میخواد وقتی خسته و کوفته از یه روز کاری میرسم خونه مجبور نباشم به جای لباس راحتی ، لباس رسمی بپوشم ، لبخند زورکی بزنم و از مهمون های کوچیک و بزرگ پذیرایی کنم . از همه بدتر دوست ندارم وقتی میرسم خونه ببینم لباسم تن یکیه ، شالم سر یکی دیگه است ، اون یکی داره پشت میز توالت با لوازم آرایش من خودشو آرایش می کنه ، یکی رو تختم خوابیده و ..... . دلم خونه آروم می خواد و کمی تنهایی .

محل کارم هم اوج ناآرومی ها و اختلافات رو پشت سر میذاره .  اعمال تغییرات سازمانی و به قدرت رسیدن عده ای جدید ، کارشکنی ها و اختلافات جدید رو هم به همراه داشته . عده ای میخوان خودشونو اثبات کنند ، تعدادی هم باهاشون همکاری نمی کنند تا مانع پیشرفتشون بشن و همین باعث ایجاد چالش های بزرگی شده و هرروزه تو شرکت شاهد بگو مگو ، بحث و جدل و پچ پچ های زیادی هستیم . تو یه محیط ناآرام کار کردن بسیار سخته و آدم از کاری که می کنه نه تنها لذتی نمی بره بلکه خستگی کار تو تنش باقی می مونه . این روزا هر روز صبح به زور از تختم بلند میشم و به زور میام سر کار . دلم نمیخواد بیام اما خب چاره ای نیست .

دلم میخواد این جاده و این سرعت و این آهنگ تو زمان فریز بشن و من همینطور برم و برم و برم ! به هیچ جایی نمیخوام برسم و فقط میخوام برم به مقصدی ناپیدا. یه ناکجا آباد که بشه توش آرامش گمشده ام رو پیدا کنم . این یه جور فراره . فرار از همه ناامنی ها ، ناآرومی ها ، تنش ها ، خستگی ها ، شلوغی ها و ... ! گاز میدم و میرم . ناگهان صدای بوق هشدار روشن شدن چراغ بنزین منو به خودش میاره و میبینم رسیدم به انتهای بزرگراه همت . اونجایی که چراغی نداره و شبا خیلی تاریکه و ترسناک . اینجاها رو اصلاً بلد نیستم . بنزین هم ندارم . ترس برم میداره . راه رو بلد نیستم . بغض سنگینی تو گلوم می شکنه و چشمام تر میشن . مثل این که واقعاً گم شدم !