همدردی 2

11 سال پیش تو یکی از روزهای بهاری سینه سمت راستش رو در آوردن و بعد از شش جلسه شیمی درمانی طاقت فرسا، بهش اعلام کردند که تو خوبی. برگرد به زندگی عادی و روزمره. اما گویا بدنش سر سازش باهاش نداشت. 8 سال بعد از بهبود ناگهان سرفه های خشک که علامت آلرژی حساب شده و به سادگی از کنارش گذشته بود، علامت اصلی وجود توده هایی در ریه تشخیص داده شدند. دکتر معالجش به شوهرش گفته بود چند ماهی بیشتر زنده نیست ببریدش سفر، خوشحالش کنید و .... ! اما شوهرش اینقدر از این دکتر به اون دکتر بردش و داروهای جدید براش گرفت که اون چند ماه تبدیل شد به دو سال و اندی و متاسفانه قبل از عید احساس بی حسی در یکی از پاهاش خبر از وجود یک توده بزرگ در مغزش داد. سریع براش پرتودرمانی تجویز کردند. پرتو درمانی یک پروسه دردناک ! این بار هم پزشکان معالجش تشخیص دادند که چند ماهی بیشتر دوام نداره.

تقریبا دو سه روز یه بار بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم. وقتی باهم صحبت می کنیم هر دو خودمون رو می زنیم به اون راه. هر بار بهش میگم امروز ماشاله صدات خیلی خوب و پر انرژیه معلومه بهتر شدی. خوشحال میشه و صداش کمی قوی تر میشه و میگه آره فکر کنم پرتودرمانی داره جواب میده. من جواب میدم آره طب پیشرفت کرده و دستگاه های جدید اومده شما هم که تو یه بیمارستان مجهز پرتودرمانی شدی شفا می گیری حتما. میگه آره خوشحالم اگه دردها و سوزش ها و خارش های پرتودرمانی رو تحمل می کنم، تاثیر داشته و بهتر شدم . حتی پام هم  دیگه لمس نیست. می خندم اونم تصنعی و میگم انرژی مثبتای منو هر روز دریافت کن. خداحافظی می کنم. گوشی رو میذارم سرجاش و صورت خیس از اشکمو پاک می کنم. 

 

همدردی 1

قبل عید بود که خبر طلاقش بین بچه ها پیچید. خانومش دختر آروم و بی صدایی بود. شعر می گفت، داستان می نوشت، کتاب میخوند، ویراستاری می کرد و ... . یه دختر درون گرا که اغلب از مهمونی ها و دور همی ها طفره می رفت برعکس سر پر شر و شور شوهرش که همیشه مجلس گرم کن مهمانی ها بود. همون اول هم که خبر ازدواجشون  رو شنیدیم، فقط تعجب کردیم که این دو تا چطور فکر کردند که باهم زوج مناسبی هستند! بعد از جدایی اول امیر، انتظار می رفت سنجیده تر انتخاب کنه که نکرد و ازدواج دومش هم با شکست همراه شد.

تو ایام عید تو یه مهمونی دیدمش. تیپ عجیب و غریبی زده بود و به محض ورود به سمت بار رفت. اوایل مهمونی که هوشیارتر بود، طبق معمول با شوخی ها، رقص ها و شلوغ بازی هاش نفر اول مهمونی بود و مجلس گردان؛ اما بعد از این که کمی از خود بیخود شد، تبدیل به یه پسر بچه ی غمگین کوچولو شد و از بین همه اون جمع به من پناه آورد.

اول همش از من درخواست رقص می کرد و بعد که من خسته از رقصیدن های مکرر شدم و  به مبلی در گوشه ای تاریک و دور از دسترس پناه بردم، گشت و پیدام کرد. بدون ترس از قضاوت جمع روی زمین جلوی مبل نشست و به پاهام تکیه داد. دنبال دستم گشت و دستم را روی شونه اش گذاشت و دست خودش رو هم روی دست من. احساس کردم غم داره. همدردی میخواد. چند بار آهسته با فشار دست به شانه اش فشاری آوردم. دستم رو بلند کرد و روی صورتش گذاشت و صورتش رو چند بار به دستم مالید. خیسی اشک کف دستم رو نوازش کرد. 

 

سیزده به در

امروز سیزده به دره و من سر کارم! 

همیشه از آداب سیزده به در یعنی بیرون رفتن و تو طبیعت بساط کردن خوشم نمیومده. نه این که آدم خیلی تمیز و مبادی آدابی باشم  نه، ولی این کارو تو این روز بخصوص دوست نداشتم. روز آخر تعطیلات نوروز رو می ری تو دامان طبیعت و شب که خسته و کوفته، گرد و خاکی، با لباسای دودی برمیگردی خونه، تازه باید به فکر لباس های تر و تمیز، حمام، کیف و کفش نو و کل بدبختی های روزمره که از فردا شروع میشند باشی . محصل که باشی باز بدتر. عذاب وجدان کوله بار درس نخونده هم باهاته و تازه این شب آخری به فکر رفع و رجوع تکالیفی که باید فردا تحویل بدی بیفتی. 

امسال که از قبل عید می دونستم هفته دوم تعطیلات باید تنهایی تهران باشم، اسم خودم رو برای شیفت روز دوازدهم و سیزدهم نوروز رد کردم تا از تلفن های دعوت به سیزده به در هم یه جورایی آسوده باشم .... 

اما ....

دست بالای دست بسیار است ....

و مامان اینا به اصرار مامانم و تاکیدش بابت این که امسال گلی تهران تنهاست دیروز عصر از شمال راهی تهران شدند تا مراسم دوست داشتنی سیزده به در امسال رو باهم و دور هم سپری کنیم و من کلا خلع سلاح شدم چرا که دیگه خیلی بی مرامیه که بگم نمیام و درست بعد از شرکت باید رهسپار دامان طبیعت بشم برای سیزده به در و سبزه گره زدن !