مولودي
باورها و اعتقادات مذهبي ما ايراني ها به ميزان زيادي با زندگي هامون عجين شده و همه جاي زندگيمون مي شه رد پاي اين دست اعتقادات رو پيدا كرد . اما اينقدر همه چي رو باهم قاطي كرديم كه از اصل مطلب خيلي خيلي دور افتاديم .
ماجرايي كه مي خوام تعريف كنم اگرچه ظاهراً خنده داره ولي در اصل مشتي از خرواره و نشون دهنده اين كه چطور به جاي استفاده از لحظات روحاني ، اونا رو تبديل به فرصت هاي از دست رفته مي كنيم و باعث ميشيم تقدس مسائل مذهبي كم كم از بين رفته و تبديل به مسائل لوث شده بشه .

تو تعطيلات هفته قبل فرصتي پيش اومد كه به اصرار مامان به خونه يكي از دوستاش براي شركت در مراسم جشن و مولودي برم . اين كه ميگم به اصرار مامان ، علتش اينه كه من خودم با وجودي كه عقايد مذهبي دارم اما تو اينجور مراسم شركت نميكنم . در حقيقت من دين خودم رو دارم و اينجور چيزا رو خيلي قابل استناد و موجه نميدونم .
به هر حال اين بار مامان برنده شد و با توجه به اين كه مي خواستيم بريم مراسم مولودي ، بلوز صورتي توري با شلوار سفيد تنگم رو پوشيدم و براي هماهنگي مانتو سفيدم رو با يه شال قرمز بوق هم روش پوشيدم. دروغ چرا ازونجا كه اصلاً متمايل به رفتن نبودم ، اينقدر كشش دادم كه وقتي رسيديم مراسم شروع شده بود . رفتم تو اتاق و مانتو و شال رو گذاشتم و با صندل هاي پاشنه ۱۰ سانتي وارد سالن شدم . سفره اي پر و پيمون پهن بود و خانم ها دور تا دورش رو زمين نشسته بودن و خانم خواننده هم اوج گرفته بود و ميكروفن به دست داشت ميخوند . شلوارم تنگ بود و طبعاً نمي تونستم خيلي راحت رو زمين بنشينم . جايي درست روبروي خانم انتخاب كردم و با احتياط و توجه به اين مسأله كه شلوارم جر نخوره و باعث آبروريزيم نشه ، نشستم . آهنگي كه خونده ميشد ، ريتميك بود و منم خوشحال از اين كه خب خدا رو شكر كه لااقل مولوديه و مراسم شادي ، شروع به دست زدن كردم .
تازه منم داشتم تو دست زدن اوج ميگرفتم كه صورت خندون دختر دوست مامان كه دوست خودم هم هست و جايي تقريباً نزديك خانم نشسته بود ، نظرم رو جلب كرد و همزمان خانم پشت بلندگو اعلام كرد كه سينه بزن دخترم ، سينه !! و دستش رو به علامت سينه زدن بالا برده و روي سينه اش گذاشت . همه نگاه ها به طرفم برگشت و دو دستم تو هوا خشك شد . مغزم بين دست زدن ، سينه زدن و انداختن دست ها هنگ كرده بود و مات و مبهوت مونده بودم . عاقبت ترجيح دادم كه دستامو بندازم پايين و قيد سينه زدن رو بزنم . احساس حماقت ميكردم . يه كمي خجالت هم كشيده بودم و طبعاً صورتم هم گل انداخته بود . اونقدر حواسم پرت نحوه درست نشستن بود و اينقدر تو ذهنم مطمئن بودم كه قطعاً به مراسم شادي اومدم كه بي هوا شروع به دست زدن كرده بودم !
بعد از مهموني فهميدم كه تو اينجور مراسم اول دعايي خونده ميشه و روضه اي و ذكر مصيبتي و سينه زني تا مجلس حالت روحاني بگيره ( انگار تو شادي نميشه روحانيت و معنويت داشت ! ) و بعد مولودي شروع ميشه. اما اين دونستن ديگه دردي از من دوا نميكرد ! من بين حدود ۶۰-۵۰ نفر ضايع شده بودم و همه پيش خودشون فكر كرده بودن كه اين ديگه چه خجسته ايه كه وسط سينه زني ، دست ميزنه .
بعد از اين كه به خودم مسلط شدم ، نكته بعدي كه نظرم رو جلب كرد اين بود كه همه جماعت حاضر لباس مشكي پوشيده و شال هاي مجلسي مشكي داشتن و تنها من بودم كه تيپ روشن سفيد و صورتي زده بودم و در ضمن لباسم هم توري بود . باز هم تك مونده بودم و اين بار هم احساس بدي داشتم . احساسي مابين احساس لخت بودن و سبك بودن . به فكرم رسيد برم مانتو و شالم رو بپوشم ديدم اونا هم با رنگ سفيد و قرمزشون دست كمي از همين لباسام ندارن و فقط توري نيستن . بازم خجالت كشيدم و از دست مامان عصباني شدم كه چرا به زور منو آورده اينجا .
تو همين فكرا بودم كه با ذكر صلوات روضه خواني تموم شد و بعد از دو سه دقيقه همهمه ، ناگهان رنگ مجلس عوض شد . اين حركت در نوع خودش بي نظير بود. در مدت زمان كوتاهي همه حاضرين به تندي تعويض لباس كرده و ملبس به انواع و اقسام لباس هاي رنگارنگ از برندهاي معروف شده بودن . گفتن لباس مشكي به احترام امام حسين بوده . حتي خانم خواننده كه تا چند لحظه قبل گريه مي كرد الان با لباس سبز و سفيد به همراه پنج تا دختر جوون ترگل و ورگل سفيدپوش و دف به دست آماده خوندن بود . لباس هاي خانماي شركت كننده به فرمي بود كه اين بار من حس كردم عجب لباس پوشيده اي پوشيدم و باز هم احساس تك موندن كردم . مثل يه وصله ناجور .
مولودي خواني شروع شد و ترانه هايي در مدح حضرت علي (ع) و عيد غدير و حضرت فاطمه (س) با ريتم آهنگ هاي معروف هايده ، حميرا و مهستي خونده ميشد و جمعيت به شدت دست ميزدن . اما من كه اول ماجرا ضدحال اساسي خورده بودم ، ديگه دست هم نمي زدم و تنها نظاره گر جمعيت شاد بودم . با بالا رفتن احساسات خواننده ، نوازندگان و شركت كنندگان كاسه اي بزرگ پر از شكلات به خانم خواننده داده شد و ايشون با شادي شكلات ها را به طرف جمعيت پرتاب مي كردن . همه هول ميزدن تا از اين شكلات هاي اهدايي به دست بيارن . تبرك بود خب . چند تاش هم به من رسيد . از ديدن نوع شكلات ها ماتم برد . شكلات ودكا !

خانمايي كه شكلات ها رو ميخوردن ، از مزه تند و تلخش صورتشون درهم ميرفت و يواشكي از دهنشون درمياوردن و ميذاشتن تو بشقاب هاي جلوشون و بعضي ها هم شكلات ها رو نخورده ميذاشتن تو كيفاشون مثل من . جريان از اين قرار بود كه اين شكلات ها رو آقاي خونه در سفر اخيرش به اروپا براي پسر خانواده آورده بود و خانم هم براي اين كه براي سفره اش سنگ تموم بذاره ، بدون سؤال از پسرش اونا رو براي خيرات پخش كرده بود .
مراسم مولودي خواني تموم شد و خانم خواننده و نوازنده هاش رفتن اما مراسم تموم نشد . اول آش و عدس پلو و انواع و اقسام خوردني هاي پركالري مثل حلوا ، شله زرد ، فرني ، شيريني و ... سرو شد ، جماعت هر آنچه كه جا داشتن خوردن و باقي رو هم به عنوان تبرك بردن . بعد هم خانما تند تند با كمك هم سفره رو جمع كردن و بساط بزن و برقص برپا شد . ملت هميشه در صحنه بعد از اون همه معنويت اين بار قر خونشون زده بود بالا و مگه ول كن بودن ! انواع و اقسام رقص هاي فولكوريك و رسمي ، خارجي و ايراني رو اجرا كردن . من كه ديگه خيلي خسته شده بودم ، به مامان اشاره كردم پاشو بريم . مامان به خاطر اصرارهاي قبليش نتونست حرفي بزنه و ناراضي ازونجا اومد بيرون .
واقعاً نميفهمم اين همه هزينه و اين همه زحمت ، واقعاً براي اين كه آدم بتونه به خدا نزديك تر بشه . خدايي كه تو لحظه لحظه زندگي با كمي دقت ميشه حضور نزديكش رو حس كرد بدون اين كه نيازي به اين كارا باشه . اين بار كه گذشت اما من كه فكر نكنم حالا حالاها به اين جور مراسم برم !
پي نوشت : گفته بودم مشغله دارم ، نمي نويسم . مشغله ام نه تنها كم نشده كه زيادتر هم شده اما نوشتن اينجا رو هم دوست دارم . مثل يه سوپاپ شده اينجا برام . مسائلي هست كه نه كسي حوصله گوش دادن بهشون داره و نه تو مجالي داري كه براي كسي تعريفشون كني اما دلت ميخواد جايي مطرح بشه تا از ذهنت بياد بيرون . اينجا همون جاست كه بايد ناگفتني ها رو نوشت و از دستشون خلاص شد. فعلاً دوباره مي نويسم ولي كمتر از قبل .
اینجا می خوام راجع به دلتنگی ها ، خاطرات ، نظرات و عقایدم بگم .