تبليغاتX
روزنوشت های گلی

استادم میگه بدون ترس از قضاوت شدن توسط دیگران و فقط برای دل خودتون بنویسید. صفحه خالی بلاگفا رو باز می کنم و برای نوشتن هیچی به ذهنم نمی رسه . فکر می کنم در مورد چی بنویسم و فکرم به هزار جا میره و آخر فایده ای نداره . بنویسم درباره ....

درباره مرد جوانی که تازگی رادین زندگیش ، اولین فرزندش به دنیا اومده و با هزار ذوق و شوق جعبه ای شیرینی خریده و برای هم دوره ای هاش آورده . مشکل اینجاست که ۹۰ درصد هم دوره ای هاش بیش از دو برابر خودش سن دارند و با برداشتن شیرینی ، سری تکون میدن و میگن جوون بچه صفت نداره ، خیلی هم خوشحال نباش !

درباره خانم حسنی . مدیر دبیرستانمون که مینا می گفت مرده . بدجوری مرده و بعد با خنده اضافه می کرد از بس دختر و پسرای شهرک رو اذیت کرد ، آهشون گرفتش و با سرطان بدی مرد . خوشم نیومد با خنده می گفت از مرگ یکی !

درباره پسرایی که دو روزه همشونو تو خیابون پردیس می بینم ! کمی باهم فرق دارند . هفت هشت تاشون دانشجوهای دانشگاه خواجه نصیر - دانشکده مکانیک هستند که بین ساعت کلاس هاشون به سوپری روبروی دانشگاه اومدن و کیک و آبمیوه میخورن . هفت هشت تاشونو در حالی که همگی با دستبند به هم متصلن دارند میبرند دادسرای خیابون پردیس و دو تاشون هم سربازن و این هفت هشت تا رو می زنن و می برن . همه هم سنن ولی تو موقعیت های مخلف !

درباره ملافه ای که دیروز با ذوق از لایکوی میدون کاج خریدم . مثل بهاره . پر از گل . اما وقتی آوردم خونه دیدم مغازه دار متراژی رو که گفته بودم کمتر داده بود و ازش روبالشی ازش درنیومد . دلم گرفت . نه از این که باید برم دوباره بقیه اش رو بخرم از این که این روزا اینقدر همه میخوایم سر هم کلاه بذاریم .

 درباره آقایی که کنار خیابون ونک ایستاده و من از پنجره اتاق کارم می بینمش ! الان یه نیم ساعتی میشه ایستاده . یه کادو دستشه و روش یه شاخه گل رز قرمز که تو یه حفاظ شیشه ای گذاشته شده . اول که دیدمش گل روی کادو بود و هر دو دستش بودن و ایستاده بود و الان که نگاه می کنم گل و کادو رو پشت کیفش قایم کرده و منتظره . یعنی از این که کادو و گل خریده خجالت کشیده ؟!

درباره یه شاخه گل قرمزی که هر سال جلوی شرکت به همه ما خانمای همکار میدن . بدون یه کلمه تبریک و یا حتی یه سلام خشک و خالی ! یعنی اگه یه سال این ایده تکراری و بی روح اهدای یک شاخه گل قرمز به هر همکار خانم اجرا نشه ، خانمای همکار ناراحت میشن ؟!

درباره مادرخانم آقای عزیزی که به قول بچه های اداره بالاخره مرد . زندگی رو برای آقای عزیزی و خانمش و بچه هاشون زهر کرده بود . همه بچه هاش خارج بودن و تنها کسایی که ایران داشت همین خانواده آقای عزیزی بود . گاه و بیگاه به بهانه های مختلف خودشو به مریضی میزد و اینا رو میکشوند پیش خودش . تا جایی که وقتی سال پیش آقای عزیزی با هزار جور وام و قرض و قوله خانمش رو فرستاد کانادا پیش خواهرش که هم دوری بزنه و هم تو عروسی خواهرزاده اش شرکت کنه ، بعد از یه هفته بازم بیمار شد و زنگ زد به دخترش و گفت من دارم میمیرم برگرد . دختره برگشت اما ....

درباره مادری که به شیطنت های گاه و بیگاه شوهرش پی برده ، دچار افسردگیه و بدنش هم هزار و یک جور کیست و مریضی پیدا کرده و این روزا همه از معلم و مدیر مدرسه پسرش تا فامیل و دوست و آشنا و حتی همسایه ها سرزنشش می کنند و مرتب در حال ارائه راه حل های تربیتی و آموزشی و ... هستند .

درباره ....

 

درباره ....

 

 

درباره ....

 

 

+ نوشته شده توسط گلی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:40 |

دیشب ساعت ها به عکسی که به ایمیلم فرستاده بودی نگاه کردم و به درستی تصمیمی که درباره ات گرفته بودم ، ایمان آوردم . کاش می شد اون عکس رو همیشه یه جایی در دسترس داشتم تا وقتی تو تصمیمم شک می کنم ، فقط یه نگاه بهش بندازم و با عزمی راسخ در اجرای تصمیم ، مصمم تر از قبل باشم .

پی نوشت : واضحه که مخاطب خاص داره !

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 7:58 |

از قبل از عید تصمیم داشتم یه همچنین پستی رو با این محتوا بنویسم اما یه سری محذورات و معذورات اخلاقی باعث شده بود که امروز و فردا کنم و نوشتن راجع به این موضوع رو به تعویق بندازم . موضوع س*ک*س و مباحث مرتبط به اون هنوز تو اکثر ما ایرانیها تابوست و جزء مسائل روزمره ای است که متأسفانه نه اجازه داریم و نه می تونیم راجع بهش به راحتی حرف بزنیم . من هم تو این جور مسائل اصلاً آدم باز و روشنفکری نیستم و برام خیلی سخت بود که راجع بهش بنویسم اما بعد از کلی سبک و سنگین کردن به این نتیجه رسیدم که گفتنش بهتر از نگفتنشه و شاید نگارش این چند سطر باعث بشه افرادی یا حتی فردی با دید دیگه ای به مسأله فیلم های پ*و*ر*ن* نگاه کنن و عادت خودشون رو تغییر بدن ، خوبه . این شد که کلید نوشتن این پست زده شد .

نکته اولی که باعث کنجکاوی و تحقیق من در باب این موضوع شد ، این بود که تو سال ۹۰ متأسفانه دو خواستگار داشتم که حین صحبتهای رایج آشنایی قبل از ازدواج پا رو از تابوهای موجود فراتر گذاشته و مسائل روابط زناشویی رو هم با این استدلال که جزء بسیار مهم و عمده ای از زندگی مشترکه ، مورد مباحثه قرار دادند . تا اینجای کار معقول بود و من مخالفتی با این موضوع نداشتم . حرفشون درست بود و می بایست تا حدودی توقعات طرفین مطرح میشد. تا این که حرفهاشون به جایی رسید که تو فانتزی های س*ک*س*ی شون از همسر آینده شون توقعاتی داشتند که نه از من و نه از خیلی از خانمهای عادی ایرانی برنمیاد . برای این که موضوع رو خیلی باز نکنم فقط اشاره ای داشته باشم که منظور من از توقعات غیر معمول ، روابط ا*و*ر*ا*ل و آ*ن*ا*ل نیست که در حال حاضر خیلی از زوجها این دو نوع رابطه رو باهم دارند. ( هرچند حتی این دو نوع رابطه هم برای من قابل قبول و دوست داشتنی نیست و اونا رو بسیار غیربهداشتی میدونم ) . منظور از توقعات غیرمعمول کارهای کثیف دیگه ایه . مسأله دومی که باعث شد این موضوع برام اهمیت مطالعه پیدا کنه حرف های یکی از دخترهای فامیل بود که به تازگی از شوهرش جدا شده . یکی از علت های اصلی جداییشون توقعات غیرمتعارف ، کثیف و بعضاً وحشیانه شوهرش حین س*ک*س بوده . نکته سوم هم مسائلی بود که به طور روزانه و روزمره از اطرافیانم مثل دوستام ، همکارام ، فامیل و ... راجع به مسائل  س*ک*س*ی شون می شنیدم . این مورد سوم بیشتر در قالب تعریف کردن و بازگو کردن اینجور روابط و تجربه های منحصر به فرد بود که با توجه به عجیب و غریب بودنشون برای افراد بعضاً تو جمع های دوستانه مطرح میشه .

همه ما کم و بیش دور و اطراف خودمون دیدیم که ذائقه ها و توقعات س*ک*س*ی زوجین بخصوص آقایون عوض شده و گاهاً از همسر ، دوست دختر و حتی دختری که به خواستگاریش میرن توقعات  س*ک*س*ی دور از ذهن و عجیب و غریب دارند . به طوری که بعضی ها کلاً اصل درست و اساسی رابطه ج*ن*س*ی رو فراموش کردند و به دنبال فانتزی های بی اساس و مسخره هستند . سوالی که در مواجهه با این مسأله برام پیش اومد این بود که افرادی با اینجور توقعات آیا بیماران روانی هستند یا به طور عادی هم انسانها می تونند یه همچنین توقعاتی از شریک ج*ن*س*ی خودشون داشته باشند و از این کار لذت هم ببرند ؟! مثلاً آقایی که میخواد روی سر خانمش ا*د*ر*ا*ر کنه یا اون یکی که از خانمش میخواد زیربغلش رو در حالی که شیو نشده و عرقی و بدبوست مزه مزه کنه یا ..... از لحاظ روانی سالمه ؟

این سوال رو از استاد روانشناسیم پرسیدم و جواب ایشون بسیار جالب بود . جواب این بود که خیلی هاشون کاملاً سالمند و فقط میخوان چیزایی رو که تو فیلم های پ*و*ر*ن* دیدند ، تجربه کنند . استاد گفت خیلی از آقایون و خانما دچار سوء برداشت از این فیلم ها شدند و ذائقه و سلیقه ج*ن*س*ی خودشون رو مطابق الگوهای این فیلم ها عوض کردند . پاسخ استاد باعث شد مطالعه اندکی در این باره بکنم . اکثر سایت های روانشناسی معتقد بودند که فیلم های پ*و*ر*ن*و و اعتیاد به دیدن اونها مضرات زیادی داره . اگرچه در برخی از موارد به بعضی از زوج ها توصیه میشه که برای حل مسائل و مشکلاتشون به همراه هم این فیلم ها رو نگاه کنند.

 نتیجه بررسی هام راجع به تبعات استفاده نادرست و اعتیاد به دیدن فیلم های پ*و*ر*ن* رو به طور خلاصه اینه :  

اکثر افرادی که مشتری های دائمی فیلم های پ*و*ر*ن* هستند در نظر نمی گیرند کسانی رو که در فیلم می بینند ، در واقع بازیگر هستند و دارند انجام وظیفه حرفه ای می کنند .  حتی ممکن است کاری که افراد در فیلم انجام می دهند ، در دنیای حقیقی و زندگی واقعیشون با شریکشون انجام ندهند. در واقع س*ک*س آنگونه که در فیلم های پ*و*ر*ن* دیده می شود ، تنها برای سرگرم کردن بیننده ها طراحی شده و لزوماً کارهایی که هنرپیشه ها انجام میدهند ، کارهایی لذت بخش نیست . اما بیننده ای که این نکات را نادیده می گیرد ، مهمترین و اصلی ترین ضرری که می بیند این است که از س*ک*س توقعات غیر واقعی پیدا کرده و در دنیای حقیقی با مدل سازی غلط هیچگاه با هیچ شریکی احساس رضایت نداشته و ا*ر*ض*ا نخواهد شد . در واقع تعریف او از س*ک*س اشتباهه و برای لذت بردن راه درست رو طی نمی کنه پس همیشه ناراضی میمونه .

ببینده های  فیلم های پ*و*ر*ن* تصور می کنند فرمت بدنی بازیگران این فیلم ها مطلوب ترین فرمت بدنی برای لذت بردن از رابطه ج*ن*س*ی است و هات بودن و س*ک*س*ی بودن رو تو این میدونند که هیکل و شکل بدنشون شبیه اون بازیگرها باشه . اینطوری میشه که همواره تلاش می کنند تا خودشون رو به اون فرمت نزدیک کنند. دخترها سعی می کنند بدنهایی لاغر با سینه هایی بسیار بزرگ و ب*ا*س*ن*ی برجسته داشته باشند و پسرها هم به دنبال داشتن بدنی عضلانی و درشت و آ*ل*ت تناسلی بزرگ هستند . این افراد به این فکر نمی کنند که شکل و فرمت بدن بازیگران پ*و*ر*ن الگوی مناسبی برای همه اجتماع نیست و بیشتر مردم فاقد این فیزیک خاص هستند . در نتیجه به ظاهر خود حساس میشن و باور دارند که فرم بدنیشون اصلاً مناسب نیست . اکثر اونها در تلاش دائمی برای نزدیک کردن خودشون به فرمت مربوطه اند که گاهاً غیرقابل دسترسی هم هست و در این روند دچار افسردگی شده و حتی در برخی موارد از استرسی که از بازتاب هیکل خود برای شریکشون دارند ، مشکلاتی مثل سردی مزاج ، عصبی بودن و ... نیز پیدا می کنند .

الگوی بد دیگه ای که فیلم های پ*و*ر*ن* ایجاد می کنه ، تصویر کردن س*ک*س های گروهی و س*ک*س های ضربدریه که من خودم شنیدم که اخیراً عده ای به دنبال تقلید این عادت غلط براومدن . متأسفانه الگوی اخیر بنیان خانواده ها رو متزلزل کرده و حتی تو روابط کوتاه مدت دوستی هم باعث ایجاد عدم اعتماد و رواج فساد اخلاقی میشه .

نکته آخر افرادی هستند که اعتیاد به دیدن این فیلم ها پیدا کردند . متاسفانه روانشناسان معتقدند دیدن این فیلم ها مثل مصرف مواد مخدر اعتیاد آوره و افرادی که بیش از حد اعتدال این فیلم ها رو تماشا کنند به زودی دچار اعتیاد تماشای اون میشن . عادت به دیدن همیشگی این فیلم ها باعث میشه به مرور زمان ضررهایی که در بالا بهشون اشاره کردم ، به قدری در زندگی فردی شخص نمود پیدا کنه که جزئی از شخصیتش بشه و اون فرد  هیچ وقت و به هیچ وجه نتونه عادات غلط ج*ن*س*ی رو که پیدا کرده ، ترک کنه و کم کم تبدیل بشه به یه آدم دچار اختلال شخصیتی و روانی در امور ج*ن*س*ی . یعنی از یه فرد با ذائقه و سلیقه سالم تبدیل بشه به یه بیمار روانی که دیگه نمی تونه به طور عادی با کسی رابطه برقرار کنه یا از رابطه با کسی لذت ببره و همیشه به دنبال راههای نامتعارفه که اغلب از طرف افراد عادی پس زده میشه و این افراد در نهایت از روابط عاطفی طرد شده و تنها میمونند.

پس بهتره که اگر از جمله کسانی هستیم که فیلم های پ*و*ر*ن* تماشا می کنیم ، از امروز کمی عاقلانه تر به این مقوله نگاه کنیم . موقع تماشای اینگونه فیلم ها بالغ باشیم و همیشه و همیشه در نظر داشته باشیم که تمام چیزی که پیش روی ماست و داریم تماشا می کنیم تنها یک فیلمه . یک فیلم که مثل همه فیلم های دیگه نویسنده ، کارگردان ، بازیگر و عوامل تولید داره . همونقدر که برامون خنده داره که بچه ای بعد از دیدن یه فیلم تاریخی جنگی اولین شیء شبیه شمشیر رو که در دسترسش هست برمیداره و کورکورانه و ناشیانه سعی در تقلید از هنرپیشگان و اجرای صحنه هایی رو داره که تو فیلم دیده ، تقلید خودمون از فیلم های پ*و*ر*ن* رو هم مسخره و بی معنی بدونیم . نذاریم دنیای تبلیغاتی و بازرگانی ذائقه اصیل و زیبای ج*ن*س*ی ما آدم ها رو به سمتی سوق بده تا بتونه محصولات ج*ن*س*ی ، پروتزهای ژلاتینی و قرص های مضر و غیر استاندارد خودش رو به فروش برسونه . اولین کسی که در این بین چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ روحی ضربه میبینه خودمون هستیم . چشمامونو باز کنیم . درست ببینیم .

 

پی نوشت ۱ : اگه کسانی این متن رو خوندن و از مسائل مطرح شده ناراحت شدند ، ازشون معذرت می خوام .

پی نوشت ۲ : خوشحال میشم اگه کسی با این مسائل مخالفند و نظری غیر از این دارند ، این بار کامنتی بذارند و منو مطلع کنند . دلم میخواد نظر اونا رو حتماً بدونم .

پی نوشت ۳ : در حالی که دست راستم رو بالا گرفتم ، صادقانه اعتراف می کنم که خودم تا حالا بیننده این فیلم ها نبودم و مطالبی رو که اینجا نوشتم چکیده ترجمه چندین مقاله ای است که در این باره به زبان انگلیسی خوندم. پس امکان اشتباه زیاده .

پی نوشت ۴ : در راستای همین مطلب اون دوستانی که فیل*تر شکن دارن می تونن این مطلب وبلاگ نسوان رو هم که یه جورایی مرتبطه ، بخونند .

+ نوشته شده توسط گلی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 14:11 |

هفت هشت ماهی میشه که رئیس قسمت من عوض شده و رئیس جدیدی جایگزین رئیس قبلی شده . ارتباط من و رئیس قبلی بسیار خوب بود و تقریباً تا حد زیادی باهم هماهنگ بودیم و بیشتر امور این قسمت رو با همکاری و هماهنگی هم انجام میدادیم . رئیس جدید که اومد طبعاً اوضاع عوض شد و تیپ و مدل کاری من از پایه و اساس تغییر کرد . اگر اون موقع تو مسائل مدیریتی و هماهنگی های اجرایی کمک رئیس بودم ، حالا دیگه می بایست بیام این طرف و هم گام و همراه باقی کارشناس ها ، من هم کار فنی و کارشناسی بکنم . کاری نبود که از پسش برنیام اما قطعاً نیاز به تلاش و همتی زیاد داشت که خوشبختانه از عهده اش براومدم .

البته این که من از عهده وظایف جدیدم براومدم ، به این معنی نیست که رئیس جدید آدم بی شیله پیله و خوبیه . اصلاً اینطور نیست . تو این مدت خیلی از همکارا باهاش درگیر شدن ، چندتایی درخواست انتقالی دادن و رفتن و خیلی هایی هم که در حال حاضر تو این قسمت کار می کنند ناراضی اند و پشت سر رئیس یک بند غر می زنند . اما من از اونجایی که آدم خیلی سخت گیری نیستم و سعی می کنم با همه جوار شرایطی خودمو وفق بدم ، نیمه پر لیوان رئیس جدید رو دیدم و همه تلاشم بر این بوده که با مثبت اندیشی و سفید نمایی ، اوقات خودمو تلخ نکنم و وظایفی رو که ازم خواسته به نحو احسن انجام بدم که خوشبختانه موفق هم بودم و تا حالا صابون بداخلاقی هاش به تنم نخورده .

اما امسال ! بعد از دید و بازدیدهای معمول عیدانه در شرکت ها و بعد از این که کارهای به روال عادی برگشت ، روز شنبه آقای رئیس جدید جلسه ای داخلی گذاشت و در همون جلسه بعد از اعلام رئوس کارها و چشم اندازهای سال ۹۱ ، مطرح کرد که همه کارشناسا باید جابجایی وظایف داشته باشند و به قول خودش کارها باید در سال جدید عوض بشه ! این به این معنی بود که هر یک یا دو کارشناسی که امورات مربوط به یه استان رو انجام میدادند ، در سال جدید کارهای استان دیگه ای رو به عهده بگیرند . با وجودی که من به شخصه تو سررسید آقای رئیس دیدم کارها تقسیم شده و استان های بچه ها مشخص شده (چون تو جلسه درست کنار ایشون نشسته بودم) ، اما از هر کارشناس خواستند که نظرش رو راجع به تغییرات بگه و اعلام کنه دوست داره با چه استانی همکاری داشته باشه !

طبعاً از اونجا که اکثر افراد با تغییر مخالفند و ضمناً سررسید رئیس رو ندیده بودند ، غیر از من و یکی دیگه از همکارا مخالفت شدید خودشون رو اعلام کردند . اما من چون معمولاً از تغییر استقبال می کنم و همچنین از بدقلقی های استان خودم به ستوه اومده بودم ، اعلام کردم با این تغییر صد در صد موافقم و برام فرقی نداره که با کدوم استان کار کنم . رئیس لبخندی زد و سری تکون داد و تو سررسیدش چیزی نوشت و اونو بست .

نتیجه مباحثات و جدول تغییر و تحول دیروز به ما ابلاغ شد . برای همه بچه ها و برای من یک شوک وجود داشت و اون این بود که تمام کسانی که با تغییر مخالف بودند ، جابجا شده بودند و تنها کسی که استانش عوض نشده بود من بودم . یعنی رئیس طوری برنامه ریزی کرده بود که حرف هیچ کس چه مخالف و چه موافق به کرسی نشینه و در نهایت طوری بشه که خودش میخواد . شاید اینطوری میخواد اقتدار خودشو بهمون نشون بده و به ما کارشناس ها اعلام کنه که در نهایت تصمیم و رأی با خودشه و دلیلی نداره مهره چینی اداره مطابق نظر ما باشه .

البته من باز هم طبق معمول نه مخالفتی کردم ، نه ناراحتی از خودم نشون دادم و نه اعتراضی کردم . با خونسردی و بی تفاوت تغییرات جدید رو پذیرفتم . اگرچه همکار جدیدم آقاست و برام خیلی سخته با یک آقا تا راه دور به مأموریت برم اما باز هم همه چی رو موکول کردم به گذشت زمان . حتی می دونم بر خلاف همکار خانم قبلیم ، این آقای همکار جدیدم خیلی مردی نیست که در عالم همکاری ضعفها و مشکلاتت رو نادیده بگیره و پوشش بده و در مواقعی این پتانسیل رو داره که این مسائل رو به اطلاع مقام مافوق برسونه اما همون دیروز برنامه ریزی کردم تا تو این مدت کم ( تا آخر هفته ) چیزایی رو که نمی دونم از همکارایی که تجربه شون بیشتره بپرسم و دانش خودمو تکمیل کنم تا دچار مشکلات بعدی نشم .

به هر حال اولین چالش سال جدید هم به سلامتی برای من رونمایی شد !

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 9:34 |

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.

حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانه‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... .»

از این حرف‌ها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» می‌گذاشت! به خودش می‌بالید و با لب‌خند بزرگ‌منشی جواب سلام می‌گرفت. این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش می‌دانست که به مکّه نرفته بود! تنها وقتی که بچّه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیّت پدرش، خانه و همه‌ی دارایی آن‌ها را فروخت، پول طلا کرد و بنه‌کن رفتند به کربلا. بعد از یکی - دو سال، پول‌ها خرج شد و به گدایی افتادند. تنها حاجی به هزار زحمت، خودش را رسانده بود به عمویش در همدان. اتّفاقاً عموی او مُرد و چون وارث دیگری نداشت، همه‌ی دارایی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود، این لقب هم با دکّان به او ارث رسیده بود! او در این شهر، هیچ خویش و قومی نداشت، دو - سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدایی افتاده بودند، شده بود؛ امّا از آن‌ها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.

دو سال می‌گذشت که حاجی، زن گرفته بود؛ ولی از طرفِ زن، خوش‌بخت نبود. چندی بود که میان او و زنش، پیوسته جنگ و جدال می‌شد. حاجی همه چیز را می‌توانست تحمّل کند، مگر زخم‌زبان و نیش‌هایی که زنش به او می‌زد؛ و او هم برای این که از زنش چشم‌زهره بگیرد، عادت کرده بود او را اغلب می‌زد! گاهی هم از این کار خودش پشیمان می‌شد، ولی در هر صورت، زود روی یک‌دیگر را می‌بوسیدند و آشتی می‌کردند. چیزی که بیش‌تر حاجی را بدخلق کرده بود، این بود که هنوز بچّه پیدا نکرده بود. چندین بار دوستانش به او نصیحت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، امّا حاجی گول‌خور نبود و می‌دانست که گرفتن یک زن دیگر، بر بدبختی او خواهد افزود. از این رو، نصیحت‌ها را از یک گوش می‌شنید و از گوش دیگر بیرون می‌کرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوش‌گل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگی را یک جوری به سر می‌بردند. خود حاجی هم هنوز جوان بود. اگر خدا می‌خواست به آن‌ها بچّه می‌داد. از این جهت، حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد، ولی این عادت هم از سر او نمی‌افتاد: زنش را می‌زد و زن او هم بدتر لج‌بازی می‌کرد؛ به خصوص از دی‌شب میانه‌ی آن‌ها سخت شکرآب شده بود.

حاجی همان طور که تخمه‌ی هندوانه می‌انداخت در دهنش و پوست دولپّه‌کرده‌ی آن را جلوی خودش تف می‌کرد، از دهنه‌ی بازار بیرون آمد. هوای تازه‌ی بهاری را تنفّس کرد. به یادش افتاد حالا باید برود به خانه، باز اوّل کش‌مکش! یکی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش به کتک‌کاری منجر بشود! بعد شام بخورند و به هم چشم‌غرّه بروند، بعد از آن هم بخوابند! شب جمعه هم بود. می‌دانست که امشب زنش سبزی پلو درست کرده. این فکر‌ها از سر او می‌گذشت. به این سو و آن سو نگاه می‌کرد. حرف‌های زنش را به یاد آورد: «برو برو، حاجی‌دروغی! تو حاجی هستی؟! پس چرا خواهر و مادرت در کربلا از گدایی هرزه شدند؟! من را بگو که وقتی مشدی‌حسین صرّاف از من خواست‌گاری کرد، زنش نشدم و آمدم زن توِ بی‌قابلیّت شدم! حاجی‌دروغی!»

چند بار لب خودش را گزید و به نظرش آمد اگر در این موقع زنش را می‌دید، می‌خواست شکم او را پاره بکند! در این وقت، رسیده بود به خیابان بین‌النّهرین. نگاهی کرد به درخت‌های بید که سبز و خرّم در کنار رودخانه درآمده بودند. به فکرش آمد خوب است فردا که جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمانی، با ساز و دم و دست‌گاه بروند به درّه‌ی مرادبک و تمام روز را در آن جا بگذرانند. اقلّاً در خانه نمی‌ماند که هم به او و هم به زنش بد بگذرد!

رسید نزدیک کوچه‌ای که می‌رفت به طرف خانه‌شان. یک‌مرتبه به نظرش آمد که زنش از پهلوی او گذشت! رد شد و به او هیچ اعتنایی نکرد! آری، این زن او بود! نه این که حاجی، مانند اغلب مردها، زن را از پشت چادر می‌شناخت؛ ولی زنش یک نشان مخصوصی داشت که در میان هزار تا زن، حاجی به آسانی زن خودش را پیدا می‌کرد! این زن او بود. از حاشیه‌ی سفید چادرش او را شناخت! جای تردید نبود؛ امّا چه طور شده بوده که باز بدون اجازه‌ی حاجی، این وقت روز از خانه بیرون آمده بود؟ درِ دکّان هم نیامده بود که کاری داشته باشد. آیا به کجا رفته بود؟!

حاجی، تند کرد. دید بلی، زن اوست! حالا به طرف خانه هم نمی‌رود! ناگهان از جا در رفت. نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. می‌خواست او را گرفته، خفه بکند. بی‌اختیار داد زد: «شهر بانو!» آن زن رویش را برگردانید و مثل چیزی که ترسیده باشد، تندتر کرد. حاجی را می‌گویی، سر از پا نمی‌شناخت! آتش گرفته بود! حالا زنش بدون اجازه‌ی او از خانه بیرون آمده هیچ، آن وقت صدایش هم که می‌زد، به او محل نمی‌گذارد! به رگ غیرتش برخورد. دوباره فریاد زد: «آهای! با تو هستم! این وقت روز کجا بودی؟! بایست تا بهت بگویم!» زن ایستاد و بلند گفت: «مگر فضولی؟! به تو چه؟! مردکه‌ی جلنبری! حرف دهنت را بفهم! با زن مردم چه کار داری؟! الان حقّت را به دستت می‌دهم! آهای مردم! به دادم برسید. ببینید این مردکه‌ی مست‌کرده از جان من چه می‌خواهد؟ به خیالت شهر بی‌قانون است؟! الان تو را می‌دهم به دست آژان ... آهای آژان! ... .»

درِ خانه‌ها، تک‌تک باز می‌شد! مردم از اطراف به دور آن‌ها گرد آمدند و پیوسته به گروه آن‌ها افزوده می‌شد. حاجی، رنگ و رویش سرخ شده، رگ‌های پیشانی و گردنش بلند شده بود! حالا در بازار سرشناس است! مردم هم دوپشته ایستاده‌اند و آن زن، رویش را سخت گرفته، فریاد می‌زند: «آقای آژان!»

حاجی، جلوِ چشمش تیره و تار شد. پس رفت، پیش آمد و از روی چادر، یک سیلی محکم زد به آن زن و می‌گفت: «بی‌خود ... بی‌خود صدای خودت را عوض نکن! من از همان اوّل تو را شناختم. فردا ... همین فردا طلاقت می‌دهم! حالا برای من پایت به کوچه باز شده؟ می‌خواهی آب روی چندین و چند ساله‌ی مرا به باد بدهی؟! زنیکه‌ی بی‌شرم! حالا نگذار رو به روی مردم بگویم. مردم! شاهد باشید این زنیکه را فردا طلاق می‌دهم! چند وقت بود که شک داشتم، هی خودداری می‌کردم، دندان روی جگر می‌گذاشتم، امّا حالا دیگر کارد به استخوان رسیده! آهای مردم! شاهد باشید زن من نانجیب شده! فردا ... آهای مردم! فردا ... .»

زن رو به مردم کرده: «بی غیرت‌ها! شماها هیچ نمی‌گویید؟! می‌گذارید این مرتیکه‌ی بی سر و پا، میان کوچه، به عورت مردم دست‌اندازی کند؟! اگر مشدی حسین صرّاف این جا بود، به همه‌تان می‌فهماند. یک روز هم از عمرم باقی باشد، تلافی‌ای بکنم که روی نان بکنی، سگ نخورد! یکی نیست از این مرتیکه بپرسد: "ابولی! خرت به چند است؟!" کی هست که خودش را داخل آدمی‌زاد می‌کند؟! برو ... برو ... آدمِ خودت را بشناس. حالا پدری ازت دربیاورم که حظ بکنی! آقای آژان! ... .»

دو - سه نفر میان‌جی پیدا شدند. حاجی را به کنار کشیدند. در این بین، سر و کلّه‌ی آژانی نمایان شد. مردم، پس رفته، حاجی‌آقا و زنِ چادرحاشیه‌سفید، با دو - سه نفر شاهد و میان‌جی به طرف نظمیّه روانه شدند. در میان راه، هر کدام حرف‌های خودشان را برای آژان تکرار کردند! مردم هم، ریسه شده، به دنبال آن‌ها افتاده بودند تا ببینند آخرش کار به کجا می‌انجامد؟!

حاجی، خیس عرق، هم‌دوش آژان، از جلوِ مردم می‌گذشت و حالا مشکوک هم شده بود! درست نگاه کرد، دید کفشِ سگک‌دار آن زن و جوراب‌هایش، با مال زن او فرق داشت! نشانی‌هایی هم که آن زن به آژان می‌داد، همه درست بود: او زن مشدی‌حسین صرّاف بود که می‌شناخت! پی برد که اشتباه کرده است، امّا دیر فهمیده بود. حالا نمی‌دانست چه خواهد شد؟! تا این که رسیدند به نظمیّه، مردم بیرون ماندند. حاجی و آن زن را آژان، وارد اتاقی کرد که در آن دو نفر صاحب‌منصبِ آژان پشت میز نشسته بودند. آژان، دست را به پیشانی گذاشته، شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را کنار کشید، رفت پایین اتاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:

- اسم شما چیست؟

- آقا! ما خانه‌زادیم! کوچکیم! اسم بنده حاجی‌مراد. همه‌ی بازار مرا می‌شناسند.

- چه کاره هستید؟

- رزّاز. در بازار دکّان دار. هر فرمایشی که داشته باشید، اطاعت می‌کنم.

- آیا راست است که شما نسبت به این خانم بی‌احترامی کرده‌اید و ایشان را در کوچه زده‌اید؟

- چه عرض بکنم؟! بنده گمان می‌کردم که زن خودم است!

- به کدام دلیل؟!

- حاشیه‌ی چادرش سفید است.

- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمی‌شناسید؟!

حاجی آهی کشید: «آخر شما که نمی‌دانید زن من چه آفتی است! زنم، نوای همه‌ی جانوران را درمی‌آورد! وقتی که از حمّام درمی‌آید، به صدای همه‌ی زن‌ها حرف می‌زند. ادای همه را درمی‌آورد. من گمان کردم می‌خواهد مرا گول بزند! صدای خودش را عوض کرده!»

زن: «چه فضولی‌ها! آقای آژان! شما که شاهد هستید توی کوچه رو به روی صد کرور نفوس به من چک زد. حالا یک مرتبه موش‌مرده شد! چه فضولی‌ها! به خیالش شهر هرت است! اگر مشدی‌حسین بداند، حقّت را می‌گذارد کف دستت! با زن او؟! آقای رییس! ... .»

رییس: «خوب خانم! با شما دیگر کاری نداریم. بفرمایید بیرون تا حساب حاجی‌آقا را برسیم!»

حاجی: «و الله غلط کردم! من نمی‌دانستم. اشتباهی گرفتم. آخر من رو به روی مردم، آب رو دارم!»

رییس چیزی نوشته، داد به دست آژان. حاجی را بردند جلوِ میز دیگر. اسکناس‌ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت. بعد به هم‌راهی آژان، او را بردند جلوِ درِ نظمیّه. مردم، ردیف ایستاده بودند و درگوشی با هم پچ‌پچ می‌کردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست، آمد کنار او ایستاد. حاجی، از زور خجالت، سرش را پایین انداخت و پنجاه تازیانه، جلوِ مردم به او زدند؛ ولی او خم به ابرویش نیامد!

وقتی که تمام شد، دست‌مال ابریشمیِ بزرگی از جیب درآورد. عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد. عبای زرد را برداشته، روی دوش انداخت. گوشه‌ی آن به زمین کشیده می‌شد. سر به زیر، روانه‌ی خانه شد و کوشش می‌کرد پایش را آهسته‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غزغز کفش خودش را خفه بکند! دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!

پاریس، 4 تیرماه 1309

 

(برگرفته از: مجموعه داستان زنده به گور)

+ نوشته شده توسط گلی در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 8:34 |

۱- سالها از ازدواجش می گذشت و با وجود این که بارها در مطب ها و کلینیک های مختلف متحمل هزینه های زیادی هم شده بود و حتی یکی دو بار هم بدون اطلاع دادن به خانواده و تنها با حضور همسرش ، تن به عمل جراحی سپرده بود ، اما نتیجه یکی بود و هر بار پزشک معالج در نهایت ، با لحنی بی تفاوت و سرد اعلام می کرد : آقا با این وضعیتی که من مشاهده می کنم ، خانم کاملاً سالمند. اما شرایط شما طوریه که هیچ وقت در زندگی بچه دار نخواهید شد . اما خانمش هیچ وقت نه به این موضوع اشاره ای می کرد و نه حرفی میزد . چند باری هم که خودش به خانم گفته بود شما حقته که مادر بشی و هر وقت دوست داشتی میتونی بری دنبال زندگی خودت ، خانم با گریه قسمش داده بود که هیچ وقت این حرف رو نزنه و عشقی که بینشونه ارزشش بیشتر از اینهاست . همین الان هم خوشبختیشون کامله و ورود بچه تتنها خوشبختیشون رو کامل تر می کرد . اما این وسط یه مشکلی وجود داشت و اون هم اشاره های مستقیم و غیرمستقیم مادرش و مادرخانمش و حتی خیلی از افراد فامیل دور و نزدیک به این موضوع بود . البته در این بین مادر خودش خیلی تندتر و تلخ تر کنایه میزد و در هر موقعیت بوجود آمده مثل تولد نوزادی جدید ، خبر بارداری یک از خانم های فامیل و حتی این اواخر ازدواج پسرای فامیل موج نیش و کنایه ها رو به سوی همسر مهربان او روانه می کرد اما خانم تنها سرش رو پایین می انداخت و نه جوابی میداد و نه واکنشی نشان میداد . چند باری خودش به مادرش تذکر داده بود که بچه دار شدن ما موضوعی خصوصیست و فقط به خودمان دو نفر مرتبط میشود که این حرفش مانند کبریتی بود که به انبار کاه انداخته باشی . مادر با تحکم و عصبانیت گفته بود که من همین یک پسر را دارم و آرزو دارم بچه اش رو ببینم اما این زن اجاق کور آخرش باعث میشه این آرزو رو با خودم به گور ببرم و تازه بعدش خواهرهاش هم حرفای مادر رو تأیید می کردند و موضوع رو ادامه می دادند . مادرش تا زنده بود هیچ وقت اجازه نداد که این زن و شوهر از پرورشگاه فرزندی بیارن و بعد از مرگش سن او از حد قانونی برای پذیرش حضانت گذشته بود و تا آخر عمرش زنش در کمال مهربانی و عاشقی باهاش زندگی کرد و بعد از مرگش هم خانمش تک و تنها شد و هنوز داره تنهایی زندگی می کنه . البته این که تمام داراییش رو به نام زنش کرد تا خواهرها و خواهرزاده ها بعد از مرگش خانمش رو اذیت و آزار نکنند باعث شد خشم اونا برای همیشه دنبالش باشه . اما این هم باعث نشد از احساس دینی که به خانمش می کنه ، چیزی کم بشه !

۲- شش سال از ازدواجش میگذشت و پس از انجام انواع آزمایش ها ، درمان ها ، دو عمل جراحی و چند بار IVF ناموفق ، بچه دار نمیشدند . خانم سالم و مشکل ناباروری از خودش بود . خانواده های دو طرف بعد از این که دورادور مطلع شده بودند که در روند باروری بچه ها مشکلاتی وجود داره ، به هیچ وجه و هیچ وقت به این مسأله اشاره ای نمی کردند و  تصمیم گیری نهایی رو به عهده خودشون گذاشته بودند . اما خانم بعد از آخرین  IVF ناموفق ، شبی به روستورانی دعوتش کرد و بهش گفت نمیتونه یه عمر به خاطر اون از مادر شدن چشم بپوشه و طلاق میخواد . خونه ای رو که با هزار وام و قرض و قوله خریده بودند و اون به خاطر نشون دادن عشقش به اسم خانم کرده بود ، مال خانم شد . به علت نابارور بودن آقا ، مهریه خانم به طور کامل قسط بندی شده و ماهانه به حسابش واریز میشد . آقا خونه ای اجاره کرد . نه حوصله هیاهوی خونه پدریش رو داشت و نه تاب دلسوزی های گاه و بیگاه خواهر و برادرا رو . دلش میخواست تنها باشه . تنهای تنها . پیله ای از تنهایی دور خودش تنید و روز به روز بیشتر و بیشتر خودش رو غرق در کار و امور روزمره کرد . چند باری دوستان و همکارانش دخترانی رو بهش معرفی کردند که هم از تنهایی دربیاد و هم سرش گرم بشه و یه تنوع و رنگی تو زندگیش ایجاد بشه . اما با هیچ کدوم از دخترا نتونست ارتباط خوبی برقرار کنه و هر کدوم رو به نحوی از خودش روند و دور کرد . اصلاً نمی تونست تو یه رابطه دوستی و یا عاشقانه احساس راحتی داشته باشه و یه جور ترس مرموز و کور تو هر رابطه ای وجودش رو آزار میداد . تو این موضوع به یه نوع پوچی رسیده بود . بعد از اتمام هر رابطه ای سریع به پیله خودش باز می گشت و از این تنهایی مطلق خودش احساس امنیت زیادی بهش دست میداد . این اواخر به بهانه های مختلف حتی از حضور در جمع های خانوادگی هم سر باز میزد . گوشه امن تنهایی خودش رو به هر جمعی و هر رابطه ای ترجیح میداد . مادرش خیلی نگرانش بود اما حتی دیدار مادر رو هم تاب نداشت و به محض ورود به خونه مادر ، دیداری از سر رفع تکلیف انجام میداد و با سرعت به خونه خودش میشتافت . گویی اگر تقدیر بنا بر این شده که او فرزندی از خودش نداشته باشه ، رأی به تنهایی همیشگی او هم داده است !

+ نوشته شده توسط گلی در شنبه نوزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:51 |